مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
440
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
سعيده بيايد ، تو خط من به او بنماى . پس از آنكه او خط من بخواند ، بر تو ببخشايد . و اگر او فرمان مرا طاعت نكند ، تو كار خويش به خدا سپار و بگذار تو را بزند و چنان پندار كه امشب زدن ايشان فراموش كردهاى و آزردن ترا سبب ، فراموشى است . پس از آن خليفه ورقهاى به مقدار دو انگشت نوشته ، به دو داد و گفت : اى عبد اللّه ، چون سعيده نزد تو آيد ، بگو خليفهء آدميان ، مرا امر كرده كه ايشان را نزنم و اين ورقه به تو نوشته ، ترا سلام رسانيد . آنگاه عبد اللّه ، سگان برداشته ، به منزل خويش رفت و با خود گفت : كاش ميدانستم كه دختر ملك احمر اگر با خليفه مخالفت كند ، خليفه او را چه تواند كرد . و لكن من يك امشب بتازيانه صبر كنم و برادران خود را آسوده گذارم . پس از آن بفكرت فرورفت و عقل او بر وى بنمود كه اگر خليفه بتكيهگاهى محكم تكيه نمىداشت ، مرا از آزردن ايشان منع نميكرد . پس از آن به منزل آمده ، زنجير از گردن ايشان برداشت و توكل بر خدا كرده ، بدلدارى ايشان مشغول شد و با ايشان گفت : شما را باكى نيست كه خليفهء روى زمين ، خلاصى شما را ضمانت كرده و من نيز از شما درگذشتهام و در همين شب مبارك خلاص خواهيد شد . چون ايشان اين سخن بشنيدند ، مانند سگان ، لابهكنان دم همىلاييدند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و هشتاد و ششم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، عبد اللّه بر ايشان محزون شد . دست بر پشت ايشان بماليد . چون هنگام شام رسيد ، سفرهء طعام از بهر عبد اللّه بنهادند . برادران خود را جواز نشستن داد . ايشان به خوردن نشستند . خادمان عبد اللّه از اين كردار مبهوت شدند و از طعام خوردن او با سگان تعجب كردند و مىگفتند : مگر او را عقل مختل گشته ؟ نايب بصره چگونه با سگان طعام همىخورد ؟ كه او را رتبت